Loading

لطفاً تا بارگذاری کامل شکیبا باشید...

منوی ناوبری

بداهه گویی ها

نوشته‌هایی حسی و بداهه که در باب آثارم، نگاهم به زندگی و عواطفم جاری می‌شوند.

این ها همه یک اتفاق نیست ، چیزهایی هست که ما از آن خبر نداریم ولی بویی از آن به مشاممان می رسد.
این دنیا کجاست؟ چرا اینجاست؟ چرا ما؟ چرا کس دیگری نه؟ چرا من؟ چرا الآن در صبح ساعت ٢ چرا ٧؟ چرا ٩؟ چرا گاو؟ چرا سگ؟ چرا فیل؟ چرا کرگدن؟ چرا حجم؟ چرا فرم؟ چرا ماده؟ کجا هستم؟ ذهن من درگیر کدام سیاره است؟ ذهن من مشغول کدام کهکشان است؟ ذهن من درگیر کجای گیاه است؟ در هوشیاری خواب آرزو می رود به اعماق پرچم گل و می بیند سگ مرا در آن و می بیند فرم های درون مرا در آن . من کجای گیاهم؟ من درگیر کدام روح سبز گیاهم ؟ من کدامم؟
روح من کجای بوم من است؟ روح من جریان دارد در بوم من ، بوم من جریان دارد در چارچوب قاب من و قاب من نصب بر دیوار سفید ذهن من است. درگیر کدام جمله ام؟ دین و مذهب کار من کجای بوم من است؟ دایره های چرخان من آیا برای من است؟ چرا می چرخند؟ فرم های روی آن خط درون من است؟ خط روح من است چرخش آن ها چرخ سر من است. قاب های گرد وحی در صبح به من است و من عمل به ساختن آن ها . من کجای این دایره ی نقاشی ام؟ من کجای این دایره ی زندگی ام؟ حجم های من خبر از نقاشی هایم می دهد و نقاشی هایم خبر از روح من و روح من نصب بر دیوار است و ارتباط می گیرد با مخاطبانش.
گاو من تنهاست، مثل خود من جایی ندارد که برود جایی نمی تواند که برود او در قاب من حبس شده است و من در قاب زمان.
زمان برای من کم است. من به زمان غلبه خواهم کرد، کار من خود به خود پیش می رود، چه زمان باشد چه نباشد. برای من زمان و مکانی وجود ندارد.
من مدام در حال فکر کردنم به هر چیزی کوچک و بزرگ بی معنا، با معنا. بد ، خوب، هنر. اثر خودم روحم اتفاقاتم ارتباطاتم. حالم خوب است. احساس پرواز دارم احساس پر کشیدن از درونم را دارم احساس دلنشین تنهایی ابدی را دارم و می خواهم به گاوم بپیوندم می خواهم گاو درونم را بفهمم چرا که شکافتن کالبدم است شناخت خودم به خودم است، گاو من ، من است و من گاوم من در چراگاه زندگی می چرم و می خورم علف های هرز فکرم را.
افکار در ذهن بال می زند و ذهنم را می پراند، حس عجیبی دارم، احساس سبکی در سرم دارم چشمانم خیر بر کاغذ و دستم می ایستد و دوباره حرکت می کند ذهنم را بر روی کاغذ سرازیر می کنم حس قریبی است پاهایم خواب می رود، مغزم هنگ می کند ولی گاوم همچنان به من می نگرد.
گاو ذهن من است گاو یک لایه ندارد گاو هزاران لایه دارد چقدر شبیه روح من است ، گاو من است.
میلاد زینلی
مهر ماه ۱۳۹۳
متنی بداهه بدون ویرایش
برای اولین نمایشگاه
تهران "گالری سیحون"

مشاهده صفحه اختصاصی

صدایم را بشنو که از اعماق درونم حرف میزند.
مرا دایره ی چرخانیست که نمیدانم چه هست و حقیقتا از چه سخن میگوید.
مرا اعدادیست که میبینمشان به وضوح در کارهایم؛ تاریخ های مهم زندگی ام، اما به حقیقت کلامشان پی نبرده ام.
خود را به من نشان میدهند و مرا در روند حیرت آور اتفاقات قرار میدهند و تنها مرا حیرت زده میکنند.
به راستی من برای چه چیز در این دایره ی زندگی افتاده ام؟ به راستی من برای کدامین تأثیر بر خود و دیگران در این دایره ی نقاشی افتاده ام؟
در این کلیت چیست که از یک اتفاق نا آگاهانه و بداهه گونه سرچشمه میگیرد و مرا به سوی کشف حقیقت و واقعیت رهنمون میکند؟
فرم هایی که نا آگاهانه به صفحه ی سفید می آیند، با نیمی از آگاهی و نیمی دیگر ناخودآگاهی من آمیخته میشوند و دنیایی را میسازند.
رمز آلود بودن دنیای درون و تخیلات دنیای ناخودآگاه مرا عمیق میکند و به هر آنچه که هست و نیست، به هر آنچه که نشانه وار باید به او فکر کنم و آنچه که میگوید «مرا فکر کن»، عمیق میکند.
حقیقت ما چیست؟
حقیقت این جهان پهناور چیست؟
عشق چیست؟
اشک چیست؟
این دایره ی پهناور هستی، این عشق حقیقی، به چه منظور بودن را به ما اهدا کرده است؟ چگونه به او نزدیک شویم؟ چگونه او را در خود دوباره پیدا کنیم؟
نقاشی هایم را تنها یک تصویر نبینید؛ همان‌گونه که من به درونم سفر کردم، به درونتان سفر کنید.
​میلاد زینلی
اردیبهشت ۱۳۹۵
متنی بداهه برای دومین نمایشگاه
تهران، گالری سیحون

مشاهده صفحه اختصاصی

تصاویری از جنس سرخوردگی، از روحی پر تنش ولی آگاه، تکراری عامدانه، تجربه ای در جریان زندگی و قلبی خسته.
همه و همه مرا بیش از قبل در خود فرو میبرد، هر روز بیشتر میفهمم در عین حال که دچار آمیختگی آشکار با دیگران شده ام ولی چقدر تنهایی مرا در خود پنهان کرده است، مرا گم کرده است در این همه آشفتگی.
امیدواریم از جنس نا امیدی است و تنها خوشحالیم سفر هر لحظه ام به اعماق وجودم است حضورم را هر روز طرح میزنم و به انتظار رهایی از بند خویشتن می نشینم

میلاد زینلی
مهر ماه ۱۳۹۷
متنی بداهه برای سومین نمایشگاه
تهران گالری سیحون

مشاهده صفحه اختصاصی

جاری شده‌ام در دایره‌ای از فرم‌ها، که مدام در حال ریشه دواندن‌اند. آن‌ها برایم به واژگانی بدل گشته‌اند؛ که با تکرار بی‌وقفه‌شان، به ذکر می‌نشینم. چه مؤمنانه و رها، این آیین مقدس را به‌جا می‌آورم. گویی خطوط، کلید دری‌ست به درون. آنجا که خود را همراهشان به خوابی عمیق می‌سپاری، اما با چشمانی باز بر جهانی که از تماشای درونت زاده می‌شود. تکرار فرم‌ها، تو را به خلسه می‌برد؟ آیا این همان لحظه‌ای‌ست که تو را به آگاهی پیوند می‌زند؟ برای همین است که هر روز چشمانت را به فرم‌ها آغشته می‌کنی؟ خطوط، تو را به کجا می‌برند؟ آیا دری پنهان در کار است؟ آری. خطوط، کلید دری‌ست به درون. در را می‌گشایی و به اتاق تاریک ناخودآگاهت وارد می‌شوی. تاریکی مطلق را لمس می‌کنی، و با گذر لحظه‌هایت از همین لمس‌کردن، به آگاهی دست می‌یابی. دستان کنجکاوت، مدام به اطرافت کشیده می‌شوند؛ عشق به کشف درونت، روزنه‌ای از نور در تاریکی ناخودآگاهت می‌گشاید. و اینجاست که دستانت، فرزندت را به دنیای سفید کاغذ می‌آورند. نامی برایش می‌گذاری، پرورشَش می‌دهی. او در کنارت رشد می‌کند، ژرف‌تر می‌شود، اما ماهیتش را از دست نمی‌دهد—همان‌گونه که تو بالغ می‌شوی، بی‌آنکه تبدیل به انسان دیگری شوی. کم‌اند آنان که دروازه‌ی ناخودآگاه‌شان را می‌بینند، به‌سویش گام برمی‌دارند، در را می‌گشایند، با ترس‌هایشان روبه‌رو می‌شوند، تاریکی را می‌کاوند، و کودکی از جنس خود به دنیا می‌آورند. و آگاهانه، او را به پختگی می‌رسانند.
میلاد زینلی، آبان ۱۴۰۲

مشاهده صفحه اختصاصی

وقتی می‌خواهی به‌عنوان یک نقاش، بزرگ‌ترین کابوس بشر، مرگ، را به زیباترین شکل تصویر کنی، مدام خودت را در جایگاهِ نیستی تصور می‌کنی.
ترس و اندوه تمام وجودت را در بر می‌گیرد.
وقتی رنگِ مرگ بر وجودِ نقاشی جاری می‌شود، انگار خودم را از دست داده‌ام.
دلم برای نقاشی‌کردن تنگ می‌شود.
بسیار عمیق‌تر در اندوهِ نبودن یک انسان غرق می‌شوم.
شاید از دست‌دادنِ یک هنرمندِ نقاش برای من، شبیه به مرگِ تکه‌ای از نقاشی باشد.
ولی خواستم سنگینیِ زیباییِ هنرت را بر دوش مرگ بیاندازم و او را در برابرت به کُرنش وا دارم.
نبودن هنر و هنرمند همیشه برایم کابوس بوده است و خواستم این کابوس را به قول خودت زیبا خلق کنم.
​میلاد زینلی
مرثیه‌ای برای واحد خاکدان
آبان ۱۴۰۴
​

مشاهده صفحه اختصاصی

آنقدر به پایش نشسته‌ام که ذرات سفیدش در مردمکانم رژه می‌روند.
دستانم پینه بسته و مغار به انگشتانم وصله خورده است.
فرم‌ها از دل سطحی صاف سر برمی‌آرند و برجستگی پدیدار می‌شود.
مفاصل انگشتانم در هم پیچیده‌اند و دردی آرام را به فرم‌ها منتقل می‌کنند؛
دردی چنان ظریف که مرا به شاعرانگی وا می‌دارد.
​میلاد زینلی
اردیبهشت ۱۴۰۴
​

مشاهده صفحه اختصاصی

آن‌ها تمامی ندارند؛ هر چه بیشتر خلق می‌کنم، با ولع بیشتری صف می‌کشند که به بیرون از درونم پرتاب شوند. آن‌ها عاشق زیستن‌اند.
​

مشاهده صفحه اختصاصی

تنها وقتی زمان برایم می‌ایستد، فرم‌ها بر من جاری می‌شوند.
خلسه‌ای ممتد، ناخودآگاهم را می‌کاود.
فرم‌ها بی‌واسطه با صفحهٔ سفید در ارتباطند.
​

مشاهده صفحه اختصاصی

هر گاه به سوی نقاشی می‌روم، گویی او هم به سوی من جاری می‌شود.
پنداری روح خانه و اشیا در من پر می‌کشد و زمان مرا به دو نیم تقسیم می‌کند.
روح فرم‌ها از چارچوب گریزانند؛ و روح من به آن‌ها مجال پرواز می‌دهد.
​

مشاهده صفحه اختصاصی

از خواب می‌پرم؛ خود را هزاران بار به دیواره‌های افکارم می‌زنم تا این تن از تخت برکَند.
به بیرون از خواب می‌آیم و آب را می‌جوشانم تا گرمایی را در وجودم احساس کنم و روزم را از نو نقاشی کنم.
و چه زیبا خانه ام از درون لیوان چای بر من می‌نگرد، و چه زیبا که قرار است بوم‌ها و رنگ‌ها مرا در آغوش گیرند و به رنگ عشق آمیزشم دهند.
​میلاد زینلی
بهمن ۱۳۹۸
​

مشاهده صفحه اختصاصی

آنچه که برای من در هر زمانی اهمیت دارد ، در جریان بودن است.
امروز با دیروز من تفاوتی ندارد و اینها همه یک اتفاق نیست ، و هر اتفاقی هم بی حکمت نیست.
هنر در من جاریست و من جاری ام در تجربیاتم .
اتفاقات امروز مرا بیش از قبل در خود عمیق میکند و اینگونه است که در هر لحظه چه وقتی در خواب به سر میبرم چه این لحظه که در حال سخن گفتنم مدام در حال گذر از پس کوچه های ناخود آگاهم هستم ،برای جاری تر شدن در جوی آگاهی ام.
میلاد زینلی
اردیبهشت ماه ۱۳۹۹
متنی بداهه برای دوران همه گیری کوید ۱۹
ارائه شده توسط گالری سیحون در پیج اینستاگرامش

مشاهده صفحه اختصاصی

فرم برگ ها ی پتوس را در زانو هایت دیدم و اندامت به ساقه ی هنر ریشه داد.
و نیمی از من در تصویر نگاهت کرد

مشاهده صفحه اختصاصی

صدایی می‌شنوم؛ صدای نشانه‌ای روشن.
آن‌قدر درخشان که تمام رگ‌های قلبم را چراغانی کرده است.
چگونه می‌شود به این صراحت با تو سخن گفتن؟
تا ابد از اندام حیرتم لرزه رخت نمی‌کند؛
نشانه‌هایی از جنس اعداد،
و این‌بار نامی از جنس روشنایی.
چشمانی درخشان شاهد این خطوط‌اند؛ آشنا و نزدیک.
امواج مدام خطوط را به صخره‌های ساحل کاغذی سرازیر می‌کند.
جز زیبایی، چشمانم چیز دیگری نمی‌بیند.
خطوط بهانه‌اند؛ کاش تا آخرین لحظه‌ی کاغذ
قلم در این امواج پر طلاطم شناور بماند و چشمان من نیز در این درخشش بی‌انتها.
من غرق شده‌ام در عشق؛ در حیرت.
احساس می‌کنم آن‌گونه که انگشتانت موهایت را آرام نمی‌گذارد، در عشق بی‌قرارم؛
لحظه‌ای بی‌تپش نمی‌مانم.
ذره‌ای چرخانم؛ آن‌قدر که به پرواز می‌مانم.
مگر می‌شود امشب شب نباشد؟ در این لحظه‌ی تاریک آسمان، خورشید نور بپاشد؟
شعر جای خالی شراب امشب من است؛
می‌چرخم رقص‌کنان در واژه‌ها
تا بگویم چگونه نشانه‌ها مستم کرده‌اند.
نقاشی‌ام را برمی‌گردانم؛
خورشید از پشت فرم‌هایم طلوع می‌کند.

مشاهده صفحه اختصاصی

زندگی تماما فرم است ، فرم هایی که مرا در روزمرگی شان به اسارت گرفته اند.
لابه لای برگ های افکارم کاغذی میگذارم تا بدانم خود را تا کجا مطالعه کرده ام

مشاهده صفحه اختصاصی

ساعت دو بیست و نه دقیقه است؛
عطارد برگشته است و ماه در عقرب کامل شده است.
و من در اتاقم، در انبوهی از اذکار درونی‌ام، به سکوتی مبهم نشسته‌ام و همچنان در حال ذکر گفتنم.
پیاتزولا نوای آکاردئونش را سر داده و بر دیوانگی‌هایم افزوده است، و من دور از همه‌ی آدم‌ها، حتی دور از حضور مجازی‌شان، در سوگ خوشبختی‌ام نشسته‌ام.
حال اصوات خود را در گرانادوس جاری می‌کنند و افکار خود را در من.
من؟
سروصدای سوالات نمی‌گذارند کمی به بودنم متمرکز باشم.
خوابی است آشفته، زندگی در حافظه‌ی هرروزه‌ام؛
تمام تاریخ را به دوش می‌کشم، تمام علم بشر را، هنرش را، آوارگی‌هایش را
و تنهایی بی‌وقفه‌اش.
کم‌کم نیازهایم به آخر راه رسیده‌اند؛ گاه فکر می‌کنم همین اتاق برای من بس است، با تمام درختان خشک‌شده‌ی در آن، تا که ورق به ورق سبزی روحم را بر آن‌ها بسرایم.
میلاد زینلی، ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱

مشاهده صفحه اختصاصی
لینک مستقیم با موفقیت در کلیپ‌بورد کپی شد.