صدایی میشنوم؛ صدای نشانهای روشن.
آنقدر درخشان که تمام رگهای قلبم را چراغانی کرده است.
چگونه میشود به این صراحت با تو سخن گفتن؟
تا ابد از اندام حیرتم لرزه رخت نمیکند؛
نشانههایی از جنس اعداد،
و اینبار نامی از جنس روشنایی.
چشمانی درخشان شاهد این خطوطاند؛ آشنا و نزدیک.
امواج مدام خطوط را به صخرههای ساحل کاغذی سرازیر میکند.
جز زیبایی، چشمانم چیز دیگری نمیبیند.
خطوط بهانهاند؛ کاش تا آخرین لحظهی کاغذ
قلم در این امواج پر طلاطم شناور بماند و چشمان من نیز در این درخشش بیانتها.
من غرق شدهام در عشق؛ در حیرت.
احساس میکنم آنگونه که انگشتانت موهایت را آرام نمیگذارد، در عشق بیقرارم؛
لحظهای بیتپش نمیمانم.
ذرهای چرخانم؛ آنقدر که به پرواز میمانم.
مگر میشود امشب شب نباشد؟ در این لحظهی تاریک آسمان، خورشید نور بپاشد؟
شعر جای خالی شراب امشب من است؛
میچرخم رقصکنان در واژهها
تا بگویم چگونه نشانهها مستم کردهاند.
نقاشیام را برمیگردانم؛
خورشید از پشت فرمهایم طلوع میکند.
سیزدهمین متن بداهه "از اندام حیرتم لرزه بر نمیکنم"
پیوند اثر در کلیپبورد کپی شد.